|
درد ودل دو تا دل شكسته |
|
|
امشب یه داستان تعریف میکنم خیلی وقته شروع شده شاید دیگه وقتشه تموم بشه... مترسک قصه ما به دختر بهار نرسید... خسته شده بود از اینکه تو این انبار بمونه و منتظر بشینه که دختر بهار بیاد دنبالش. مترسک امشب میخواد خودش رو خفه کنه ! یه شیشه مشروب گذاشته کنارش تنها نشسته میخواد اونقدر بخوره که تموم بشه میدونه چاره دردش همینه گاهی برای راحت شدن از درد تنهایی این کار رو میکرد ولی نه تا این حد. امشب برای مترسک فرق میکنه . اولین جرعش رو نوشید ... یاد یه اهنگ افتاد که وقتی شاد بود گوش میداد وقتی تو جشنی این اهنگ رو میزاشتن هیچکس حتی به گرد پاش نمیرسید تو شیطنت و رقصیدن چه روزای خوبی بود . دومین جرعش رو نوشید ... یاد گیتار سفیدی افتاد که وقتی دستش میرسید واقعا دنیا لذت بخش بود خودش شعر میگفت و میخوند. وقتی با من میمونی تنها ییمو باد میبره دوتا چشمام بارون شبونه کرده بهار از دستای من پر زد و رفت ... روزای سختی رو با این جرعه یادش اورد برای همین سریع رفت سراغ جرعه سوم... سومین جرعش رو نوشید ... عاشق پاییزه مترسک! خندش گرفته ... یه خنده که تلخ تر از شیرینیه عسله . عسل اسم زیباییه مگه نه؟ چشماش رو بسته مترسک به عسل فکر میکنه . . . سره این جرعه یه مکث طولانی کرد. جرعه چهارم رو نوشید ... میخواست بگه که پشیمونه از اتفاقی که افتاده ولی کسی نبود که این و براش بگه ولی دوری از دختر بهار همش تقصیر اون نبود. کاش دنیا یه شکل دیگه بود . نه چرا دنیا؟ کاش من یه شکل دیگه بودم . یعنی الان با کیه؟ شاید مثل تو داستان من مترسک زیادی فکر میکنه... جرعه پنجم رو نوشید ... همیشه اینجا ها که میرسید احساس سنگینی میکرد تو چشماش احساس خواب الودگی میکرد ولی امشب این اب که از چشماش میاد نمیزاره خواب بیاد سراغش یاد اونجای داستان افتاد که از حرف رفتن خسته شده بود و در قفس رو باز کرد ولی ای کاش باز نمیکرد کار احمقانه ای بود چون اون قفس سینه خودش بود... جرعه شیشم... هفتم ... هشتم ... نهم ... دهم ... خیلی تند رفت جلو حتی فرصت فکر به خودش نداد یه سیگار روشن کرد یه شیشه مشروب نگاه کرد دیگه الان شبیه شیشه امرش شده بود اروم از سیگارش کام میگرفت هنوز نتونسته بود لباش رو به لبای هیچکس ببخشه چون داغیه لبای شیرین یه نفر از پشت تلفن سوزونده بود دلش رو ... سیگارش داشت به فیلتر میرسید ای کاش میشد همینطوری کشید بدون اینکه تموم بشه یه سیگاره دیگه روشن کرد اروم به اسمون نگاه میکرد یه حال عجیبی داشت اشک میریخت یعنی کسی اون بالا وجود داره؟ پس چرا جواب نمیده؟ به قول کتاب دینی دبیرستان ندیدن دلیل نبودن نیست. از اینکه جرعه جرعه بخوره خسته شده بود شیشه رو میخواد سر بکشه گوشش دوباره داره خون میاد تا چند دقیقه دیگه از بینیش خون میاد میدونه چی میشه ... منم میخوام برم پیش مترسک به تنهاییش نگاه کنم اگه نتونست شیشه ی مشروب رو نگه داره براش نگه دارم نزارم این داستان ادامه پیدا کنه... عزیزم از تنهایی دل عاشق پر درده مثل ابرا سرگردون یه شهاب شب گرده![]()
+ نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 6:54 توسط دوتادل شکسته |
سلام چطورین؟؟دلم واسه همتون تنگ شده مخصوصا (شکوفه جون.شیدا جون.)و همه بچه ها
وبلاگم که بهم سر میزنن واقعا ممنون که من نبودم واسم نظر میزاشتین البته من همیشه به یادتون هستم .راستش مدرسه شروع شده واسم خیلی سخته بیام سره کامپیوتر .مدرسه خیلی بد شروع شد چون دوستام ازمن جدا شدن مخصوصا یکی از دوستا صمیم عسل جون که از همین جا بهش میگم خیلی دوسش دارم.ولی دوستا دیگم پیشم هستن که خیلییییییییییی با معرفتن من واقعا دوستامو دوست دارم. خوب میریم سره اصل مطلب راستش این آپو واسه دوستم شیدا جون و آقا علی که از حاله شیدا با خبربشه که کجاست؟کردم.شیدا اولین روز مدرسه اومد حالشم خیلی خوب بود مثل همیشه . ولی روزه دومش یعنی 5شنبه وقتی داشت با سرویس میومد مدرسه مثل اینکه تصادف کرد و حالشم خیلی بد بود .الانم تو بیمارستانه ولی الان خوبه یعنی جاهیش ضربه نخورده فقط بیهوش شده بود.ان شاالله تا آخر ماه میاد خودش میگه.واسش دعا کنین .راستی امروز باهاش حرف زدم گفت به همتون مخصوصا داداشی عزیزم سلام برسونم . خوب دیگه من رفتم به امیده خوب شدنه همه مریضا و شیدا عزیزم .راستی آقا علی این آپو پدرم در اومد کردم چون تایپه فارسیم واقعا ضعیفه به هرحال امیدوارم این آپو تونسته باشی بخونی .شیدا دوست دارممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم Bye ta hi![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
هرچه زودتر بیاد به جمع ما بپیونده![]()
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 7:20 توسط دوتادل شکسته |
Salaaaaam khobin bacheh ???? Wayyyyyy khodaya cheghad delam gereftast nemidonam chika konam Yeki az dostam menivesam ke kheyliiiiiii dosesh daram kheyliiiiiii delam vasash tangeh Ama hich tori nemitonam bahash ertebat dashteh bashm khodaya komakam kon Chera hamisheh bayad montazeresh bemonam nemidonam en upo mekhoneh yaa na Vali fekr nakonam dg mano yadesh basheh cheh bereseh dg to weblogam beyad Vali ageh omadi mikham vasam nazar bezari mikham bedoni kheyli doset daram kheyli Delam vasat tangeh man nemitonam hich tori bahat ertebat dashteh basham Toro khoda mano bibakhsh ke natonestam be gholi ke behet dadam amal konam Vali hanoz on eshgho o alaghii ke behet dashtam behet kam nashodeh hanoz hamon Dosteh mani toro ba hich ki avaz nemikonam akheh to kogaeeeee????? Medonam taghsereh maneh ke natonestam ahdi ke baham bastim behesh payband basham Vali medonam ageh man az delet .fekret.ghalbet raftam vali bedon to hamisheh tofekrami To delami hichiki to delam narafteh az vaghti rafti hichki to zendgim nest to ghalbam nest kheyliiiiiiiiiiiiii doset daram.en chandroz harkar kardam azat khabar dar Besham nashod tanha rahi ke be fekram resid en weblog bod albateh fekr nakonam Beya to weblogam chon hamisheh be chizae ke nevishtam megofty shero ver Vali omidvaram en upo bikhone ………..kheyliiiiiiiiiiiiiiiiiiii doset daram Kheyliiiiiiiii doset dashtam………….. Kheyliiiiiiiii doset khaham dashttttttttttttttt hamisheh to ghalbam mimoneee دوسته من…………… Khob dg khali shodam akheh midonin en harfa to delam mondeh bod mer30 az enkeh Be weblogam meyayn mammon……..ta up badi babay Doseton daram by ta hi![]()
az tah del vase hamaton doa mekonam ke shad bashin
en posto vase ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم شهریور 1388ساعت 14:37 توسط دوتادل شکسته |
salaaaaaaaam khobin ?????/omidvaram hamisheh khob bashin mer30 az nazaraton vaghan moteshakerammmmmm mer30 en up kardam chon kheyli ha goftan up kon dg natonestam begam na..........beharhal hatman ghabl az enkeh nazar bedin bekhonin lottfan ..........ta up badi babay مه چیز مثل گذشته هاست. همه آدمها، همه دنیا، درست مثل قبلا هاست. خورشید هر روز طلوع می کنه. مردم با چهره های خندون میان بیرون. . میرن دنبال زندگی شون، دنبال عشقشون، آرزو هاشون. اما من دیگ ه آدم قبلی نیستم. من با دل گرفته، با چهره غمگین، میرم بیرون. آخه دیگه من شوقی به زندگی ندارم. تو رو که ندارم هیچی ندارم. تو که توی گذشته ها نیستی من هم اون آدم قبلی نیستم. تو از من جدا شدی من از همه دنیا جدا شدم. من دیگه از این دنیا هیچی نمی خوام. آخه می دونی من خیلی تنهام، خیلی خیلی تنها. وقتی می بینم تو چقدر عوض شدی، دلم این قدر می گیره که نگو. می شینی روبروم. نگاهم نمی کنی، نگاهت نمی کنم. . وقتی هم که چشمامون بیفته توی چشم همدیگه، نه من می خندم نه تو. دیگه نگاهمون ب ه هم هیچی نمی گه، چشات، دلت، عشقت که مال من نباشه من این زندگی رو می خوام چیکار؟! این دل رو می خوام چیکار؟! اصلا من این دنیا رو می خوام چیکار? ! از همه عالم من فقط تو رو می خوام. فقط تو رو، اما نه، تو توی همیشگی نیستی حالا من موندم با تنهایی هام، تو موندی با غم و غصه هات. هر کدوم یه طرف. اینور منم اون ور تویی. هر دو مون تنهای تنها. همه دنیا هنوز مثل گذشته هاست. همه می خندن، همه گریه می کنن. شاد می شن ، غمگین می شن. با هم قهر می کنن ، آشتی می کنن اما هیچ کدوم درد دل من و تو رو ندارن. . تموم روزها مثل گذشته هاس. همه آدما مثل همن. اما هیچکدوم برای من مثل تو نمی شن اینا رو با اشکای چشمام برات می نویسم. می نویسم که باور کنی من بی تو هیچی ازاین عالم نمی خوام. هیچی هیچی(taghdim be baradar azizam)
+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 4:16 توسط دوتادل شکسته |
سلاممممممممممممممممممممممم بروبکس باحال .امیدوارم همه خوب باشین هرکی مریضه همین الان خوب بشه ازنظراتون صمیمانه عموم عمل کرد.عملش عالی بود اگه این چندروز
نظر نذاشتم حالم خوب نیست
این چند روز فهمیدم رسم دنیا بی وفایی.این روزگا ر به ما که وفا نکرد شاید نتونم بیام پیشتون دلم واسه همتون تنگ میشه خیلی دوستون دارم. چرا تو اول قصه همه دوستم دارن وسطه قصه میشه سربه سرم میزارن تا بخواد قصه تموم بشه ولی بااین همه حرفا باز منم میشم مثل اونا یه دروغ گو. توی دنیا اصلا عشق وجود داره؟!؟!؟!؟!؟؟
متشکرم خیلی نازین.خواستم تشکرکنم واسه دعا هایی که کردین واسه عموعزیزم.
دکترا راضی بودن و 3ماه دیگه یه عمل داره امیدوارم عمله بعدیشم باموفقیت انجام بشه.
ایشالا واسه شما خوب باشه ...!راستی میخوام به دوستام بگم(مدرسه)منو ببخشین
شاید برم یه مدرسه دیگه.روزگار خواست دوستی ما از این حد بیشتر نشه.
ازهمه دوستایی که تواین مدت نظرگذاشتم متشکرم. راستی این آپ بخونید.مرسی.the end
یادها رفتند و ما هم می رویم از یادها
کـی بـماند بـرگ کاهی در میان بـادها
****************************************************************************************
نمیدونم ازکجا شروع کنم قصه تلخ سادگیمو.نمیدونم چراقسمت میکنم روزا خوبه زندگیمو.
همه تنهام میزارن میتونم مثله همه دورنگ باشم دل نبازم میتونم مثل همه یه عشق بادی بسازم
که بایه نیش زبون بترکه و خراب بشه تا بیان جمعش کنن حباب دل سراب بشه
میتونم بازی کنم باعشق و احساس کسی.میتونم درست کنم ترس دل و دلواپسی
میتونم دروغ بگم تا خودمو شیرین کنم میتونم پشته دل ها قایم بشم کمین کنم
همیشه ورده زبون بشم.یکی پیدا بشه به من بگه چیکار کنم با چه تیری
اونی که دوسش دارم شکار کنم من باید از چی بفهمم چه کسی دوستم داره.
تونميدوني تو چشمام * پرشده ازغمو غصه
درده تنهايي دوباره * اومده رو دل نشسته
ادامــه مــطلب
+ نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 18:39 توسط دوتادل شکسته |
سلام به همه دوستا عزیزم من سره یه موضوعی نمیخواستم آپ کنم ولی این آپ دیگه نمیخوام مطلب
بزارم میخوام اتفاقا این چندروز بگم............
10روز پیش عموم که توتهران زندگی میکنه با ماشین تصادف کرد.من این عمو مو خیلی دوست دارم
یعنی میدونین باهم مثله 2تا دوستیم.این چندروز که ورسک بود من پیشش رفتم .شاید باورتون
نشه ولی وقتی بهش نگاه میکردم فقط گریه میکردم نمیدونم میدونه چقدر دوستش دارم.امروز
قایمشهر بود که حدود15دقیقه پیش رفت ورسک امروز باهم رفتیم دکتر ............
4شنبه عموم عمل داره ازهمه دوستام میخوام تواین ماه که همه عبادت میکنن واسه عموم دعا کنن
این عمل خیلی مهمه فقط ازخدا میخوام زودتر حالش خوب بشه.........تورو خدا دعا یادتون نره
............التماس دعا...........
عمو دوستت دارم
+ نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 0:48 توسط دوتادل شکسته |
بی معرفت........... هیچوقت فکر نمی کردم به جایی برسم که اینقدر دلم واست تنگ شه،واسه ی کسی که حتی صبر نکرد تا حرفای دلمو گوش کنه
هر روز از خدا فقط می خوام که حتی واسه ی ثانیه ای هم شده دوباره صورت ماهتو ببینم،خیلی
حرفا واسه گفتن دارم ولی حیف که تو دوست نداری گوش بدی.باشه عیبی نداره من هنوزم دوست
دارم همه چیز همون جور که تو دوست داری اتفاق بیفته،هنوزم واسم عزیزترینی،هنوزم اولین و
آخرین عشق منی.بهت گفته بودم که واسه ی من جایگزین کردن آدما تو قلبم خیلی سخته،اگه مهر
کسی تو دلم بشینه فقط خدا می تونه پاکش کنه.من نمی تونم فراموشت کنم.
امیدوارم فقط جمله ی آخر خودتو یادت نره: دوستی نه حدیثی است که فراموش شود و نه عشقی است که خاموش شود
شاید به نظر خیلی ها عاشق شدن تو یک نگاه فقط تو قصه ها شدنیه ولی واسه من اتفاق افتاد.
حکمت خدا واسم خیلی عجیبه!!عمری در کناره آدمای مختلف زندگی کردم ولی هیچوقت اون کسی و که
دنبالش بودم و پیدا نکردم،تا اینکه تو یه روز عجیب،پس از اتفاقای عجیب وغریب،بالاخره به کسی برخورد کردم که عمری انتظارش و می کشیدم.
نمی دونم من اشتباه می کنم یا اینم حکمت الهی،یعنی بازم باید صبر کنم؟؟؟دیگه بسم نیست،آخه چقدر تنهایی،چقدر بی کسی.
خدایا دیگه فقط خودت برام موندی،کمکم کن،تنهام نذار،دیگه خسته شدم،بریدم،آره کم اوردم،
عمری انتظار بی فایده واسه چی!!! کاش حداقل دلیل این اتفاقارو می دونستم
ولی بازم می گم خدایا شکرت
حضورهیچکس در زندگی ما اتفاقی نیست،خداوند در هر حضور جادویی نهان کرده برای کمال ما.خوش آن روزی که دریابیم جادوی این حضور را.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 9:14 توسط دوتادل شکسته |
نمی دانم چه نسبتی با اشک داری که تا نامت برزبانم جاری می شود تا یادت درقلبم شکل میگیرد اشک ازخانه چشمانم سرک می کشدتا نگاهت را به ذهن می آورم قلبم تپیدن را آغازمی کند درگوشه تنهاییم خاطراتم را مرور می کنم خاطرات تلخ وشیرین را بودن و نبودنت را لحظه های تنهایی را لحظه های انتظار را و اکنون می فهمم که عشق چه ها میکند و تومی دانی که این خاطرات اشک من است که از گونه هایم سرازیر می شود...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 17:58 توسط دوتادل شکسته |
* نگاه ساکت باران به روی صورتم دزدانه میلغزد ولی یاران نمی دانند که من دنیایی از دردم به ظاهر گرچه می خندم ولی.... اندر سکوتی تلخ می میرم... * *
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 17:53 توسط دوتادل شکسته |
از یک عاشقِ شکست خورده پرسیدم: بزرگ ترین اشتباه؟ گفت: عاشق شدن... گفتم: بزرگ ترین شکست؟ گفت: شکستِ عشق... گفتم: بزرگ ترین درد؟ گفت: از چشمِ معشوق افتادن... گفتم: بزرگ ترین غصه؟ گفت: یک روز چشم های معشوق رو ندیدن... گفتم: بزرگ ترین ماتم؟ گفت: در عزای معشوق نشستن... گفتم: قشنگ ترین عشق؟ گفت: شیرین و فرهاد... گفتم: زیباترین لحظه؟ گفت: در کنارِ معشوق بودن... گفتم: بزرگ ترین رویا؟ گفت: به معشوق رسیدن... پرسیدم: بزرگ ترین آرزوت؟ اشک توی چشماش حلقه زد و با نگاهی سرد گفت: مرگ....
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 11:24 توسط دوتادل شکسته |